چهارشنبه30مرداد92
سلام گل دخترم. امروز آخرین روز اداریه. به خاطر شما ما چند شبه خوابه راحت نداریم و الان سرم به شدت درد میکنه. دیگه مستاصل شدم. هر کاری می کنم شبها آروم نمی خوابی. با گریه و جیغ بیدار می شی. و اجازه نمیدی نه من و نه بابا بغلت کنیم. دیشب که دیگه قاط زدم. آخه دیروز تمام تلاشم رو کردم که روز آرومی داشته باشی. اینروزا بعد از ساعت اداری میرم فیزیوتراپی. مجبورم شما رو خونه بابا جون بزارم.قرار شد دیشب شام اونجا بمونیم. بابایی هم شب اومد. باهات بازی کرد. موقع برگشت تو ماشین برات قصه گفتم. رسیدیم خونه برات آهنگ های لالایی گذاشتم. بوسم کردی وخوابیدی به امیدی که خوب بخوابی. ولی دوباره روز از نو روزی از نو. سه بار بیدار شدی. واقعاٌ دیگه خسته شدم. همش فکر همسایه های بیچاره و واحد پایین طبقه مارو میکنم با پاهایی که شما به زمین می زنی. دیگه نمیدونم چه کار کنم؟ بله دخترم تا شما بزرگ بشی
امروز خیلی درگیرم. دلم میخواد برم شمال. ولی چه کنم که شرایطش نیست. به خاطر راحتی شما. ولی اگه به خودم بود میرفتم ترمینال و می رفتم. یا اگه جرات رانندگی تو جاده رو داشتم همین الان میرفتم. دلم پیش مامان حاجیه. دوست داشتم می رفتم بهش سر میزدم. ولی افسوس راه دور و تنهایی و ...
بگذریم این روزا خیلی بلبل شدی. بعضی وقت ها کارهایی می کنی و حرف هایی میزنی که توش می مونیم. مثلاٌ دیروز به بابا می گفتی:"بابایی،بیا یه فکری برام بکن." با بابایی زدیم زیر خنده.گفتم:چه فکری؟ میگفتی:فکر فکر فکر. یا وقتی کاری به نفعت نباشه میگی: "بیا برات توضیح بدم." که مثلاٌ قانع ام کنی. الانا هم گیر دادی به سی دی های تام و جری. و منم به خاطر بد خواب بودنت سعی می کنم از سرت بندازم. ولی خیلی وقت ها زیر بار نمیری. وقتی هم که کاری ازت میخوام که انجام بدی.می گی:مامانی!بزار فکر کنم
.
خدایا! خودمان را به دست تو می سپاریم به ما آرامش بده.



چهارشنبه30مرداد92
